۩۞۩فرماندهان شهید۩۞۩

درباره شهدا و فرماندهان شهید

زندگینامه سردار شهید,محمود ستوده

قائم مقام فرمانده لشکر33المهدي(عج) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

شهريور ماه 1335 ه ش در يكي از روستاهاي شهرستان فسا در خانواده اي مذهبي، متدين و عاشق اهل بيت، چشم به جهان گشود. پس از گذراندن دوره ابتدايي در روستا، راهي شهرستان فسا شد و در هنرستانهاي اين شهر تحصيلات متوسطه خود را به پايان رساند.
وضعيت مالي خانواده به دليل فقر اقتصادي منطقه و تنگناهايي كه از جانب عوامل رژيم ستمشاهي براي مردم مستضعف آن ديار روا داشته بودند، باعث شد كه او از سنين نوجواني به منظور كمك به امر معاش خانواده، در كنار تحصيل به همراه پدرش به كار كشاورزي و دامداري بپردازد. او براي والدينش احترام خاصي قايل بود و از محبت به آنها دريغ نمي ورزيد و سعي مي كرد حقوق آنها را به بهترين شكل رعايت كند.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در جريان تظاهرات مردمي در روستاي محل سكونتش «خيرآباد» (از توابع شهرستان فسا) دستگير و مورد ضرب و شتم عوامل رژيم منفور پهلوي قرار گرفت. او علاوه بر فعاليت گسترده سياسي، به طور جدي در جريانات سياسي شهر نيز نقش موثري داشت و در سازماندهي مردم منطقه و جذب آنها (با توجه به اعتماد مردم نسبت به او) بسيار كوشا بود.

با پيروزي انقلاب اسلامي به منظور حفظ دست آوردهاي انقلاب اسلامي به عضويت هسته هاي اوليه كميته انقلاب اسلامي در آمد. پس از مدتي به سازمان جوانمردان (كه توسط ژاندارمري و به منظور مقابله با توطعه اشرار ايجاد شده بود) پيوست و در فعال نمودن اين تشكيلات نقش بسيار مفيد و ارزنده اي را ايفاد نمود. پس از آن با عضويت در سپاه به خيل عظيم پاسداران توحيد پيوست.
به گفته مسئولين مافوق او در اين نها مقدس؛ بينش عميق فكري، استعداد مناسب نظامي، سرعت عمل و اخلاق حسنه شهيد ستوده، از وي شخصيتي قوي و موثر ساخت و جوهره وجودي اش را شكوفا كرد.

سردار شهید حاج محمود ستوده

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:43  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگینامه شهید,علی تجلایی

قائم مقام فرمانده قرارگاه ظفر وفرمانده طرح وعملیات قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) (ستاد کل نیروهای مسلح):

سال 1338 ه ش در شهرستان تبريز به دنيا آمد . پس از سپري كردن دوران دبستان ، راهي دبيرستان تربيت تبريز شد ، و ديپلم خود را در رشته رياضي گرفت . تجلايي در همين دوران ، توسط ساواك احضـار شد ، چرا كه از امضاء برگه عضويت حزب رستاخيز امتناع ورزيده بود . با آغاز حركت مردم عليه رژيم پهلوي در سال 1357 ، تجلايي نيز فعاليت خود را شروع كرد . او در تمامي تظاهرات و اجتماعـات مردمي عليه رژيم پهلـوي حضور فعـال داشت و به چـاپ و پخش اعلاميـه هـا مشغول بود .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، تجلايي در سال 1358 ، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و يك دوره آموزشي نظامي پانزده روزه را زير نظر سعيد گلاب بخش - معروف به « محسن چـريك » - در سعد آباد تهران گذراند .
تجلايي كه در امر آموزش فنون رزمي مهارت زيادي كسب كرده بود ، پس از مدتي ، در پادگان سيدالشهداء به عنوان مربي آموزشي مشغول به كار شد . او در آموزش نظامي بسيار جدي و سخت گير بود و مي گفت :
من در عمر خود پانزده روز آموزش ديده ام و فردي به نام محسن چريك به من آموزش داده و گام از گام كه برداشته ام ، تيري زير پايم كاشته است . اكنون مي خواهم با پانزده روز آموزش ، شما را به جنگ ضد انقلاب در كردستان ، پاوه و گنبد آماده كنم و اگر در اثر ضعف آموزشي يك قطره از خون شما بريزد ، من مسئولم و فرداي قيامت بايد جوابگو باشم .
سختگيري وي در آموزش به حدي بود كه در ميان نيروها به « علي رگبار » معروف بود . نقل است كه روزي حاج مقصود تجلايي - پدر علي - در ميان داوطلبان آموزش نظامي بود و هر بار كه چشمان علي به پدر كه در خار و خاشاك سينه خيز مي رفت ، تلاقي مي كرد ، بدنش سست مي شد و بغض گلويش را مي فشرد .
علي تجلايي به كارش عشق مي ورزيد . وقتي به منطقه جنگي مي رفت ، شرايط را به دقت مي سنجيد و برحسب نياز و نوع منطقه عملياتي ، آموزش هاي لازم را ارائه مي كرد و طرح هاي نو در امر آموزش تدوين مي كرد . او مي گفت :
قصد دارم طي پانزده روز آموزش ، نيرويي تربيت كنم كه نه تنها جسارت روبرو شدن با خطرهاي بزرگ را داشته باشد ، بلكه بتواند در ميدان رزم با لشكر مجهز و دوره ديده دشمن حرف اول را بزند .
پس از مدتي به كردستان رفت و به مبارزه با ضد انقلاب منطقه پرداخت . بعد از آن ، مأموريت يافت به اتفاق چند تن راهي افغانستان شود ، تا عليه نيروهاي متجاوز شوروي ، مردم مسلمان آن كشور را ياري كند . او براي ورود به افغانستان كه مرزهايش تحت كنترل شديد ارتش سرخ بود ، از شناسنامه افغاني استفاده كرد . در پاكستان ، تجلايي براي تأسيس مركز آموزش فرماندهي براي مجاهدين افغاني ، حفاظت از نماينده امام در افغانستان ، و حمل وجه نقد براي مجاهدين ، برنامه دقيقي تهيه كرد . در افغانستان ، حدود سيصد نفر از مجاهدين افغاني كه اغلب سطح علمي بالايي داشتند ، زير نظر تجلايي آموزش ديدند . به ابتكار او ، در چندين نقطه افغانستان ، راهپيمايي هايي عليه آمريكا ترتيب داده شد . او اغلب اوقات به مناطق پدافندي مجاهدين مي رفت و چگونگي گسترش خط پدافندي ، آرايش سلاح و نيرو و حدود ارتش را براي آنها تشريح مي كرد . تجلايي و يارانش چهار ماه تمام به آموزش فرماندهان افغاني پرداختند و به ايران بازگشتند ، چرا كه جنگ ايران و عراق آغاز شده بود . تجلايي بلافاصله پس از ورود به ايران ، راهي جبهه هاي جنوب شد و در نبردهاي دهلاويه شركت جست و پس از آن در حماسه سوسنگرد ، حضور فعالي داشت . در همين زمان ، مرتضـي ياغچيـان و يارانش ، سه شبـانه روز در بستان با سلاح سبك در مقابل نيروهاي زرهي عراق مقاومت كردند . با نزديك شدن نيروهاي دشمن ، قرار شد شهر را تخليه كنند تا هواپيماهاي خودي شهر را بمباران كنند . چنين اتفاقي رخ نداد و شهر بستان به دست نيروهاي عراقي افتاد . رزمندگان پس از درگيري با تانكهاي عراقي و منهدم كردن عده اي از آنها ، پياده به سوي سوسنگرد عقب نشينـي كردند و عازم دهلاويـه ( يكي از روستاهاي نزديك سوسنگرد ) شدند تا در آنجا ، خط پدافندي ايجاد كنند تا دشمن نتواند از پل سابله عبور كند . با ورود علي تجلايي و يارانش ، نيروهاي رزمنده جانـي دوباره گرفتند.


ابتدا به ارزيابي موقعيت دشمن و نيروهاي خودي پرداخت و طرح هاي خود را ارائه كرد . ابتدا تصميم اين بود كه دشمن پيشروي كند و رزمندگان دفاع كنند ، اما علي تجلايي طرح ديگري داشت . بر طبق نظر او ، رزمندگان مي بايست نظم و سازمان دشمن را بر هم زنند . همان شب با فرماندهي تجلايي ، اولين شبيخون به دشمن انجام شد و اين كار تا چند شب ادامه يافت . عراقي ها با تمام ادوات سنگين خود ، دهلاويه را زير آتش گرفتند . تجلايي در فكر عقب نشيني نبود و مي خواست تا آخرين نفس بجنگد . عمليات عراقي ها به دهلاويه در تاريخ 23 آبان 1359 آغاز شد . در طي اين عمليات ، دشمن تا نزديكي پادگان حميديه پيش رفت و دهلاويه را در محاصره كامل قرار داد . در سوسنگرد هيچ نيروي كمكي وجود نداشت . هدف اصلي دشمن ، تصرف سوسنگرد بود . تجلايي پس از بررسي مجدد منطقه ، بر آن شد تا نيروها را به عقب برگرداند و به دستور او ، نيروها به سوسنگرد عقب نشيني كردند . توپهاي عراقي آتش سنگيني را روي شهر مي ريختند . مرتضي ياغچيان به شدت زخمي شده بود ، با اين حال او رزمندگان را به مقاومت تا پاي جان دعوت مي كرد و از آنها خواست اسلحه اي برايش فراهم كنند تا در لحظه ورود عراقي ها به شهر ، با تن زخمي دفاع كند ؛ و تجلايي درصدد بود تا در اولين فرصت ، زخمي ها را از سوسنگرد خارج كند . سرانجام تمامي مجروحان با قايق به آن سوي كرخه منتقل شدند . از حميديه فرمان رسيد شهر را تخليه كنند . از 1800 نيروي مسلحي كه تجلايي سازماندهي كرده بود ، حدود 150 نفر باقي مانده بودند . تجلايي به آنها گفت : « هر كس مي خواهد سوسنگرد را ترك كند ، همچون شب عاشورا مي تواند از تاريكي استفاده كند و از طريق رودخانه و جاده خاكي ، به اهواز برود . » دشمن هر لحظه پيشروي مي كرد و از بي سيم اعلام عقب نشيني مي شد . نيروهاي عراقي تا كنار كرخه رسيده بودند كه تجلايي در عرض رودخانه طنابي كشيد تا نيروها از رودخانه عبور كنند . فقط چند تن باقي مانده بودند . تجلايي براي شناسايي مسير رودخانه ، از بقيه جدا شد و در كنار رودخانه به تكاوران عراقي برخورد . آنها مي خواستند او را زنده دستگير كنند و براي گرفتن اطلاعات ، به آن طرف كرخـه ببرند . وي به سـوي آنها شليك كرد و يك نفـر را كشت و بقيـه فراري شدنـد . در اين زمان تجلايـي و نيروهـايش تصميم مي گيرند در سوسنگرد بمانند و به شهادت برسند . او با خونسردي و اطمينان به ساماندهي نيروها پرداخت . به دستور او نيروهايي كه در اطراف شهر پراكنـده بودند ، جمع شدنـد و در گروه هاي نه نفري ، در مناطق مختلف شهر مستقر شدند . تجلايي براي نيروهايي كه سي و پنج نفر بيش نبودند ، صحبت كرد و به آنها گفت : « آيا حاضريد امشب را بخريم ؟ بياييد بهشت را براي خود بخريـم . » رزمندگان از لحاظ آب در مضيقه بودند و به ناچار از آبهـاي كثيف گودالهـا استفـاده مي كردند و تانكهاي عراقي از سمت بستان و حميديه به طرف شهر در حال پيشروي بودند . از هر طرف باران خمپاره مي باريد . تجلايي دستور داد تا نيروها به حوالي دروازه اهواز بروند ، چرا كه دشمن وارد شهر شده بود . در يكي از كوچه ها ، با نيروهاي عراقي درگير شدند . پس از رهايي از اين درگيري ، نيروهاي باقيمانده از يكديگر حلاليت طلبيدند . عراق با چهار تيپ زرهي و پياده وارد شهر شده بود ، در حالي كه تعداد رزمندگان مدافع شهر ، به دويست نفر نمي رسيد . در اين حين ، تجلايي از ناحيه كتف زخمي شد ، ولي با بستن يك تكه پارچه سفيد روي زخم ، به فعاليت خود ادامه داد و عملاً فرماندهي عمليات شهر سوسنگرد را به عهده داشت . با ادامه درگيري ، موشكهاي آر.پي.چي و مهمات رزمندگان تمام شد ، به طوري كه رزمندگان روي زمين در جستجوي فشنگ بودند . تجلايي گفت : « شهر در آتش مي سوخت ... صداي ناله زخمي ها از مسجد و خانه ها در شهر مي پيچيد . » تانكهاي عراقي بسيار نزديك شده بودند . تجلايي سه راهي و كوكتل درست مي كرد . مقداري مهمات در ساختمان هاي سازماني وجود داشت و رسيدن به آنجا با توجه به آتش دشمن ، امري غير ممكن مي نمود . تجلايي ، تويوتايي را كه لاستيك نداشت و بسيار آهسته حركت مي كرد ، سوار شد و به وسط چهار راه رفت . سيل رگبار دوشكا به طرفش سرازير شد . نيروهـاي عراقي به داخل خانه هاي سازماني نفـوذ كـرده بودنـد . وي پس از رسيدن به آنجا چهل دقيقه يك تنـه با آنها جنگيد و مهمـات را برداشت و به سوي رزمندگان بازگشت . همرزمانش مي گويند :
با چشم خود عنايت و لطف خدا را ديديم . گويي حايلي نفوذناپذير از هر طرف ماشين را حفاظت مي كرد .
وقتي از ماشين خارج شد ، غرق در خون بود . گلوله كاليبر 75 به رانش خورده بود . وي را به مسجد انتقال دادند و گلوله را از رانش بيرون آوردند . تجلايي با زخمي كه در بدن داشت ، دوباره به راه افتاد . تلفن سالمي پيدا كرد . به تبريز زنگ زد و با آيت الله سيداسدالله مدني صحبت كـرد و از كوتاهـي فرمانـده كل قـواي وقت ( بنـي صـدر ) و تنهـايي نيروهـا سخن گفت .آيت الله مدني كه پشت تلفن مي گريست ، بلافاصله خود را به امام رساند و به دنبال آن فرمان داد سوسنگرد هر چه سريعتر بايد آزاد شود و نيروهايي كه در آنجا هستند از محاصره خارج شوند . ارتش به دستور بني صدر وارد عمل نمي شد . نيروهاي رزمنده در حالي كه بسيار خسته بودند و در شرايط سختي به سـر مي بردند ، شش روز تمـام مقاومت كردند ، به گونـه اي كه عراقي ها را به شدت خسته و عصباني كرده بودند . از نيروهاي حاضر ، تنها سي نفر باقي مانده بودند . در 26 آبان 1359 ، توان رزمي رزمندگان به پايان رسيد ، تا اين كه نيروهاي سپاه وارد عمليات شدند و همراه هوانيروز و توپخانه ارتش ، به نيروهاي عراقي يورش بردند . نيروهاي خسته همپاي نيروهاي تازه نفس ، شهر را از عراقي ها پاكسازي كردند . بدين ترتيب ، سوسنگرد آزاد شد . زخمهاي تجلايي عفونت كرد و او را به تهران اعزام كردند .
در عمليات محور دهلاويه فرمانده و در عمليات سوسنگرد معاون عمليات سپاه بود .
تجلايي در سال 1360 ، با خانم انسیه عبدالعلي زاده ازدواج كرد ، اما این تحول در زندگي هم نتوانست او را از حضور در جبهه دور سازد .
بعد از آن به عنـوان فرمانـده گردان هـاي شهيـد آيت الله قاضي طباطبايـي و شهيد آيت الله مدنـي ( نيروهاي اعزامي آذربايجان ) به جبهه اعزام شد . ابتدا در جبهه هاي نبرد پيرانشهر ، مسئول عمليات بود . پس از آن در عمليات فتح المبين ، در فروردين 1361 ، با سمت فرماندهي گردانهاي آيت الله مدني و آيت الله قاضي طباطبايي شركت جست . تجلايي پيش از عمليات ، با نيروها بسيار صحبت مي كرد و از تشكيل محافل دعا و توسل غافل نمي شد . وي مدام نگران اين بود كه مبادا پيش از عمليات ، نيروها بمباران شوند . لذا به شدت مسئله استتار را براي همه رزمندگان توجيه مي كرد . گردان تجلايي در عمليات فتح المبين ، در ارتفاعات ميش داغ موضع گرفت تا هنگام درگيري ديگر گردانها ، نيروهاي احتياط دشمن را در هم بكوبند . اين طرح توسط تجلايي ريخته شده بود . نيروهاي دشمن با ديدن گردان تجلايي آتش سنگين را به روي آن ريخت . با اين حال دشمن نيروهاي تازه نفس خود را به منطقه اعزام كرد . تجلايي تصميم گرفت براي ايجاد رعب و به هم ريختن سازمان نيروهاي دشمن ، يك سري كارهاي ايذايي انجام دهد و براي اين منظور با دو دسته نيروها به خاكريز عراقي ها زد . اين كار تجلايي در آن روزها بسيار با اهميت بود . در يك عمليات ايذايي ، تجلايي مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه پا مجروح شد . ولي با آنكه زخمش كاري بود ، تا اتمام مدت مأموريت گردان در منطقه ماند . تجلايي و يارانش پس از بازگشت به تبريز مورد استقبال مردم قرار گرفتند . او مدتي بعد دوباره عازم جبهه شد و در عمليات بيت المقدس با سمت جانشين تيپ عاشورا شركت جست . در طي اين عمليات ، علي تجلايي ، خاكريزي طراحي كرد كه به هنگام يورش دشمن ، مانع از پيشروي آن مي شد . پس از عمليات بيت المقدس ، عمليات رمضان شروع شد . تيپ عاشورا مأموريت خود را به شايستگي در منطقه پاسگاه زيد به انجام رساند . بعد از آن ، در تيرماه 1361 ، مأموريت يافت كه در اجراي مرحله اي ديگر از اين عمليات در شلمچه وارد عمل شود . تجلايي به همراه برادر كوچكترش - مهدي - در بهمن ماه 1361 ، در عمليات والفجر مقدماتي شركت داشت و مهدي در منطقه عملياتـي در ميـدان مين به شهـادت رسيد . علي بر آن بود كه پيكر برادر را برگردانـد ، همانطـوري كه اجساد بسياري از شهدا را برگردانده بود . پس از شهـادت برادر ، به اصغر قصـاب عبداللهـي گفت : اين چه سري است كه برادران كوچكتر ، برادران بزرگ خود را اصلاً در شهـادت مراعـات نمي كنند ، سبقت مي گيرند و زودتر از برادر بزرگشان به مقصد مي رسند .
و اين در حالي بود كه اصغر قصاب عبداللهي نيز از پيشدستي برادر كوچكترش - مرتضي - گله مند بود . علي براي آوردن جنازه برادر كه در منطقه دشمن افتاده بود ، شبانه راهي شد . وقتي كه با زحمات و خطرات زياد جنازه شهيد را آورد ، متوجه شد نامش مهدي است و بسيار به برادرش مهدي شبيه است ، اما خود او نيست . با اين حال خوشحال شد و گفت : « او را كه آوردم انگار برادر خودم مهدي را آوردم . »
علي تجلايي در سال 1362 ، به سمت معاونت آموزشهاي تخصصي سپاه منصوب مي گردد و در تنظيم و تدوين دستاوردهاي عمليات كوشش بسيار مي كرد.

در سال 1362 ، در عمليات والفجر 2 شركت كرد و بعد از آن به تهران اعزام گرديد تا دوره دافوس را بگذراند . در همين زمان دخترش حنانه به دنيا آمد . با وجود كار بسيار و تحصيل و مباحث فشرده ، همه وظايف خانه را خود انجام مي داد .
در عمليات خيبر نيز شركت كرد . پس از آن مسئوليت طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبياء (ص) به او واگذار شد .
علي تجلايي ، صبحدم روز 29 بهمن 1363 ، عازم جبهه شد و قبل از حركت همسرش را به حضرت فاطمه (س) قسم داد و حلاليت طلبيد و گفت :مرا حلال كنيد . من پدر خوبي براي بچه ها و همسر خوبي براي شما نبوده ام . حالا پيش خدا مي روم ... . مطمئنم كه ديگر برنمي گردم .
هميشه مي گفت : « خدا كند جنازه من به دست شما نرسد . » گفتم : چرا ؟ گفت :
برادران ، بسيار به من لطف دارند و مي دانم كه وقتي به مزار شهيدان مي آيند ، اول به سراغ من خواهند آمد اما قهرمانان واقعي جنگ ، شهيدان بسيجي اند . دوست ندارم حتي به اندازه يك وجب از اين خاك مقدس را اشغال كنم . تازه اگر جنازه ام به دستتان برسد يك تكه سنگ جهت شناسايي خودتان روي مزارم بگذاريد و بس .
در اين عملیات ، تجلايي به سمت جانشين قرارگاه ظفر منصوب شد . قبل از عمليات بدر به يكي از همرزمانش گفت كه ديگر نمي خواهد پشت بي سيم بنشيند و مي خواهد همچون يك بسيجي گمنام در عمليات شركت كند . او همچون يك بسيجي گمنام همراه ساير بسيجيان راهي خط مقدم شد . تصور مي كردند وي به خاطر مسائل امنيتي با شكل و شمايل يك بسيجي ساده براي ارزيابي كيفيت نيروها يا به خاطر يك سري مسائل محرمانه در خط مقدم حضور يافته است ، غافل از اين كه او آمده بود تا مثل يك بسيجي در عمليات شركت كند .
تجلايي سوار بر پشت كمپرسي با گروهان 3 گردان امام حسين (ع) ، با فرماندهي گروهان شهيد خليلي نوبري ، عازم هورالعظيم شد . در جنگ از خود رشادت هاي بسيار نشان داد ، به گونـه اي كه آنهايـي كه او را نمي شناختند ، نام و نشـانش را از هم مي پرسيدنـد و آنهايـي كه مي شناختند ، از جرئت و جسارتش به شگفت آمده بودند . از قرارگاه خاتم الانبياء (ص) گروهي را فرستاده بودند تا هر طور شده او را پيدا كنند و برگردانند اما او را نيافتند .
نيروهاي اصغر قصاب عبداللهي ، فرماندة گردان امام حسين از لشكر عاشورا ، تصميم داشتند اتوبان بصره - العماره را تصرف نمايند . تجلايي با آنها به راه افتاد . اصغر قصاب براي بچه ها صحبت مي كرد و پس از او علي تجلايي به سخن آمد .
امشب مثل شبهاي گذشته نيست . امشب ، شب عاشورا را به ياد بياوريد كه حسين چگونه بود و يارانش چگونـه بودنـد ... امشب من هم با شمـا خواهـم رفت و پيشاپيش ستـون حركت خواهـم كرد .
اصغر قصاب تلاش بسيار كرد تا او را بازگرداند ، اما او رضايت نداد . همه با آب دجله وضو ساختند و از دجله گذشتند . اتوبان از دور نمايان شد . عده اي از رزمندگان و پيشاپيش همه علي تجلايي به خاكريز دشمن زدند و از آن گذشتند و به آن سوي اتوبان رفتند . يكي از نيروهاي گردان امام حسين (ع) مي گويد ، نيروهاي دشمن در كانال مستقر بودند . با فرمان تجلايي ، رزمندگان به جاي پنهان شدند به سوي آنها يورش بردند و همه را از پا درآوردند . تجلايي بي امان مي جنگيد و پيشاپيش همه بود . گردان سيدالشهداء قرار بود از طرف روستاي القرنه پيشروي كند ، اما خبري از آنها نبود . عده اي به سوي روستا روان شدند اما بازنگشتند و عده اي ديگر اعزام شدند كه از آنها هم خبري نشد . اصغر قصاب و علي تجلايي تصميم گرفتند به طرف روستا حركت كنند . تانكهاي دشمن از اتوبان مي آمدند و نيروهاي رزمنده عملاً در محاصره دشمن قرار گرفته بودند . به طرف روستاي القرنه حركت كرديم . خاكريزي بلند در نزديكي روستا بود ، در پشت آن پنهان شديم و مدتي بعد درگيري آغاز شد . روستا پر از نيروهاي عراقي بود كه در پشت بامها مستقر بوده و بر همه جا مسلط بودند . نيروهاي عمل كننده تمام شد . اصغر قصاب در شيب خاكريز تيري به دهانش اصابت كرده و از پشت سرش درآمده و به شهادت رسيد . تجلايي بسيار ناراحت بـود اما با اطمينـان كار مي كرد . بي سيم چـي گـردان سيدالشهـدا از راه رسيـد و گفت : « گردان نتوانست از روستا عبور كند و فقط من رد شدم . » صداي تانكهاي دشمن از طرف اتوبان هر لحظه شنيده مي شد . تعداد نفرات خودي تنها شش نفر بودند و با خاكريز بعدي حدود پانزده متر فاصله داشتند . تجلايي به سوي خاكريز بعدي رفت . او لحظه اي بلند شد تا اطراف را نگاه كند كه ناگهان تيري به قلبش اصابت كرد . خيلي آرام و آهسته دراز كشيد ، بي آنكه دردي از جراحت بر رخسارش هويدا باشد . با دست اشاره كرد كه آن اشارت را درنيافتيم . تجلايي پيش از حركت به همه گفته بود : « با قمقمه هاي خالي حركت كنيد چون ما به ديدار كسي مي رويم كه تشنه لب شهيد شده است . » آرام چشمانش را بست و صورتش گلگون شد .
مهدی تجلايي در بهمن 1361 ، در عمليات والفجرمقدماتی به شهادت رسيد و جنازه او در منطقه عملیاتی باقي ماند . در سال 1373 ، پیکرمطهرش كشف و به زادگاهش انتقال يافت ، اما پیکر علي ...
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران.

خاطرات و وصیت نامه شهید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 1:25  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگینامه شهید,خلبان علی اکبر شیرودی

فرمانده پایگاه هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در استان ایلام:

 در دی ماه 1334 در روستای" بالاشيرود" در شهرستان "تنکابن"در استان "مازندران "کودکی به دنيا آمدکه صاحب نظران جنگهای هوايی او را نامدارترين خلبان جهان ناميدند. قبل از تولد علی اکبر پدرش که مردی مومن و متقی بود خواب ديد بر فراز بام خانه اش ستاره درخشانی چشمها را خيره کرده است به طوری که اهالی از اطراف و اکناف برای تماشا می آيند. بعد از تولد علی اکبر چون درشت تر از نوزادان ديگر بود، اعجاب اقوام و همسايگان را برانگيخت. هنگامی که طفلی بيش نبود پدرش تحت تاثير خوابی که ديده بود در تعليم قرآن به فرزند همت گمارد. وقتی به سن مدرسه رسيد او را با خود به مسجد و روضه خوانيهای هفتگی شبهای جمعه و مراسم مذهبی ايام محرم و رمضان می برد. علی اکبر در هفت سالگی در دبستانی که پنج کيلومتر تا زادگاهش فاصله داشت، به تحصيل پرداخت. در اين ايام از نظر جسمی درشت تر و از نظر عقلی و ادراک بسيار جلوتر از بچه های همسن و سال بود. به گفتة مادرش در دوران کودکی طوری رفتار می کرد که انگار افکار بزرگی در سر دارد و همين مسئله او را از ديگر فرزندان و حتی ساير کودکان هم سن و سال متمايز می کرد. از کودکی هيچگاه ظلم را نمی پذيرفت؛ نترس و شجاع و در عين حال دلسوز و مهربان بود و هميشه دوست داشت به ديگران خدمت کند.همزمان با تحصيل در دبستان به مکتب خانه ای در بالاشيرود می رفت تا قرآن بياموزد. سال ها گذشت و او ششم ابتدايی را با رتبه شاگرد اولی به پايان رساند. به خاطر نبود دبيرستان در روستای بالاشيرود در دبيرستان شيرود که در کنار جاده اصلی تنکابن و در شش کيلومتر محل سکونتش قرار داشت، ادامه تحصيل داد. او که با تنگناهای مالی خانواده آشنا بود از طريق کشاورزی و عملگی به پدرش کمک می کرد. رفت و آمد در فاصله طولانی بين خانه تا مدرسه او را با فقر موجود در اجتماع بيشتر آشنا کرد. در آغاز کلاس سوم دبيرستان در حالی که حدود پنج ماه از سن قانونی کوچک تر بود به خاطر خوش سيمايی، بلند قامتی، ورزيدگی و امتياز تحصيلی و ايمان شهره بود. فرايض دينی را با جديت انجام می داد و در مراسم سينه زنی شرکت مستمر داشت و آن قدر فعال بود که مسئوليت انجام مراسم مذهبی به او سپرده می شد. در مسجد، قرآن را با صدای بلند قرائت می کرد؛ در ماه مبارک رمضان مراسم مذهبی روزه داران شيرود را به عهده می گرفت و شبهای جمعه مراسم دعای کميل بر پا کرده و هر وقت فرصتی می يافت به حرم سيد جلال الدين اشرف می رفت.
در اواخر سال 1348 با رسيدن به سن بلوغ و پختگی فکر، ديدی انتقادی نسبت به نظام آموزش و پرورش يافت چرا که دروس مذهبی در نظام آموزشی جايی نداشت.در همين ايام معلم تعليمات دينی در وصف ويژگيهای اخلاقی او گفت: «اخلاق اسلامی و رفتار جوانمردانه او نشانه هايی از خصوصيات جوانی ميرزاکوچک خان را مجسم می کند.» روحيه ورزشکاری داشت، در رفع اختلاف همکلاسی ها می کوشيد و به تدريس رايگان دروس تقويتی محصلين ضعيف می پرداخت. بيشتر اوقات در انديشه فرو می رفت و به تفريح و مصاحبت با دوستان رغبتی نشان نمی داد. شيفتة تعمق و تأمل بود؛ در مقابل اعمال زور می ايستاد و جسورانه به استقبال خطر می رفت. در همين ايام پدرش به جرم اعتراض به رفتار ارباب ده دستگير شد. گرچه حکم حبس پدر بر اثر فعاليتهای عده ای از ريش سفيدان و همسرش با قيد ضمانت به حالت تعليق در آمد اما تأثير سوء آن در ذهن علی اکبر باقی ماند. در سال آخر دبيرستان برای يافتن کار زادگاهش را به قصد تهران ترک کرد و نزد برادرش که در خيابان امام زاده حسن تهران ساکن بود، رفت. مدتی در خانه برادر ماند و در کنار کار به تحصيل پرداخت.

سر لشکر خلبان شهيد  علي اکبر قربان شيرودي - از فرماندهان هوانيروز

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 19:47  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگینامه شهید,حسن حق نگهدار

فرمانده محور عملیاتی  لشکر19فجر (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی):

سال 1336ه ش درشیرازودرخانوادهایی متدین دیده به جهان گشود. دوران كودكی را در این شهر و در جوار آستان منور احمدبن موسی (ع) گذارند و پس از طی مراحل تحصیل و در بحبوحه مبارزات ملی علیه رژیم ستم شاهی موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد. شهید حقنگهدار از عناصر فعال در برپایی تظاهرات و راهپیمائیهای مردمی به شمار می‌رفت و با دانشجویان مسلمان و انقلابی نیز فعالیت و همكاری مستمر داشت. پس از پیروزی انقلاب و در آستانه تشكیل نیروی خود جوش و مردمی سپاه پاسداران, شهید حق نگهدار جزء اولین كسانی بود كه به خیل سبزپوشان جان بركف و انقلابی سپاه پیوست. با شروع جنگ تحمیلی سلاح برگرفت تا این بار در جبهه‌ای دیگر به مبارزه خود با دشمنان اسلام ادامه دهد شهید حق نگهدار در عرصه های نبرد حضور فعال داشت و به دلیل مدیریت و مسئولیت پذیری و رشادتهایی كه از خود نشان داد وظایف مهمی از جمله فرماندهی محور را در بسیاری از عملیاتها برعهده او سپردند.
او با قرآن و اهل بیت علیهم السلام موانستی خاص داشت و خالصانه به مولا و مقتدای خویش آقا اباعبدالله الحسین (ع) عشق می‌ورزید, وی فردی لایق و كارآمد و فعال بود كه علیرغم تمام مشكلاتی كه در حیطه مسئولیت با آن درگیر بود لحظه‌ای گل خنده از لبانش جدا نمی‌شد و با همین شوخ طبعی و اخلاق نیكو به نیروهای خستگی ناپذیر تحت امر خود روحیه می‌داد. شهید حق نگهدار بارها از نواحی مختلف بدن مجروح شده بود و هر بار تشنه تر از پیش تن مجروح خود را در آستان وصال به تماشا نشسته بود. سرانجام آن جان نثار آئین حق در منطقه شلمچه بسوی میعادگاه ابدی عاشقانه بال گشود و به دیدار حضرت دوست شتافت. پیكر مطهر او آنسوی خط در گلستانی از اشك تنها ماند تا نام بلند او در دفتر سرخ شهادت برای همیشه ماندگار و جاودان بماند.
منبع:پرونده شهيد در سازمان بنياد شهيد وامور ايثارگران شيراز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد

وصیتنامه شهید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:13  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگینامه شهید محمد غیبی

زندگینامه شهید محمد غیبی:

قائم مقام فرمانده تیپ امام حسن(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 

در اول خرداد ماه هزار و سیصد و چهل و یک ه ش در حالی كه شیراز سرمست از عطر نارنج و بوی گل سرخ ، پذیرای رندان دلسوخته عالم بود. دلاور مردی از تبار شقایق پا به عرصه حیات گذاشت تا افتخار شهر و دیار خود باشد. «محمد» هدیه‌ای غیبی و آسمانی بود كه به خانواده‌ای متدین و مذهبی در «شیراز» عطا شد. شهید «محمد غیبی» دوران كودكی را در زادگاه خود «شیراز» و در جوار بارگاه ملكوتی شاهچراغ احمدبن موسی (ع) گذراند و در هفتمین بهار زندگی پا به حیطه علم و فضل و دانش گذاشت. دوران تحصیل را تا سوم متوسطه ادامه داد و این در حالی بود كه كشور اسلامیمان در بحبوحه انقلابی عظیم می‌رفت تا آخرین ریشه‌های فساد و تباهی را از باغ خزان رسیده میهن بركنده و نظامی الهی و آسمانی را بنیان نهد. شهید غیبی همدوش و هم‌صدا با امت اسلامی و با شركت در تظاهرات و راهپیمائی‌های ضد رژیم و با پخش اعلامیه‌های حضرت امام (ره) دین خود را به اسلام و انقلاب ادا نموده و از هیچ كوششی در جهت اعتلای فرهنگ اسلام در جامعه دریغ نداشت.
سردار شهید محمد غیبی جزء اولین كسانی بود كه پس از آغاز جنگ, عاشقانه پا به عرصه‌های نبرد گذاشت و تا لحظه شهادت بطور مستمر در جبهه‌های حق علیه باطل به دفاع از نظام و ولایت پرداخت. وی در غالب عملیاتها از جمله عملیات فتح المبین, بیت المقدس, بدر و كربلای چهار و پنج شركت داشت و به علت استعدادهای درخشانی كه از خود بروز داد از همان ابتدا مستولیتهای مهمی بر عهده او نهاده شد:
مدتی مسئولیت گردانهای قائم را به عهده داشت و مدتی نیز قائم مقام تیپ امام حسن (ع) بود.
سردار شهید محمد غیبی كه بارها پیكر مطهرش آماج تیر و تركش دشمن بعثی قرار گرفته بود سرانجام در تاریخ بیست و پنج دیماه هزار و سیصد و شصت وپنج آخرین زخم نیاز را بر جان پذیرفت و در بارگاه بی نیاز سر بر آستان لایزال گذاشت و به نام مقدس شهید, افتخار یافت. بیست و پنج دیماه همچین یادمان پرواز ملكوتی دیگر یاران عاشق او از جمله سرداران شهید, هاشم اعتمادی و جواد روزیطلب است كه همه بر اثر آتشبار مسلسل یكی از نوادگان شیطان پلید بعثی, چون سروی استوار بر خاك خونین شلمچه فرو افتادند.
از شهید غیبی فرزندی به نام محمد حسن به یادگار مانده است كه شهید قبل از شهادت نام مبارك خود را بر او نهاد.
تواضع و فروتنی, ایمان و اخلاص, زیبنده معنویت مردی بود كه به جمال فقر و سادگی آراسته بود و اینك از آنهمه خوبی خاطراتی زخمی مانده است و لبانی متبسم كه چهره آسمانی او را در قالب كهنه دلهامان روحانیتی خاص بخشیده است.

خاطرات شهید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 1:10  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگی نامه شهيد هاشم اعتمادي

زندگی نامه شهيد هاشم اعتمادي:         

تاريخ تولد :-/12/1342
نام پدر :علي اكبر
تاریخ شهادت : 25/10/1365
محل تولد :فارس /سپيدان /سنگر
طول مدت حیات :23
محل شهادت :شلمچه
مزار شهید :؟

شهید هاشم اعتمادی


اسفند ماه سال 1341 در روستاي «سنگر» از توابع استان فارس نوزادي به نام فرشاد متولد شد كه بعدها او را هاشم ناميدند.
دوران طفوليت و كودكي را در جمع صميمانه خواهران و برادرانش با شادي و نشاط سپري نمود.

او ايام را به شوق حضور در پشت مكتبخانه‌هاي مدرسه لحظه شماري مي‌كرد تا بالاخره با هوش و زيركي خاصي كه داشت توانست پايه ابتدايي را با كسب رتبه شاگرد ممتازي به اتمام رساند.

هاشم براي ادامه تحصيل همراه خانواده به روستاي «حرايجان» در شيراز رفت و دوران دبيرستان را همزمان با اوج‌گيري انقلاب اسلامي شروع كرد.

وي با تكثير و پخش اعلاميه‌ها و سخنراني‌هاي امام و شعارهاي انقلابي در دبيرستان و در سطح شهر، پا به پاي مردم و همراه پدر و برادرش در مبارزات شركت كرد و توانست نقش به سزايي در تسخير ساختمان شهرباني شيراز و همچنين پادگان كازرون ايفا نمايد.

هاشم با پيروزي انقلاب اسلامي به زادگاهش برگشته و فرماندهي كميته مبارزه با اشرار منطقه را بر عهده گرفت.

او با شروع غائله كردستان براي مبارزه عليه دشمن عازم منطقه غرب شد و پس از مدتي مسئول واحد عمليات و اطلاعات تيپ المهدي شده و براي آزادسازي شهرهاي كردنشين و پادگان حاج عمران مسئوليت يكي از محورهاي عملياتي را بر عهده گرفت.
اعتمادي با شركت در اين عمليات (والفجر 2) در منطقه حاج عمران از ناحيه پاي راست مجروح شد.

او پس از بهبودي در سال 1362 با دختري مؤمن و پاكدامن پيماني آسماني بست و با برگزاري مراسمي ساده مدتي پس از ازدواجش دوباره پاي در صحنه پيكار نهاد و به دليل حضور او در عمليات‌هاي مختلف و كسب تجربه فراوان از طرف قرارگاه كربلا به منظور سازماندهي گردان قائم (عج) به تيپ امام حسن (ع) انتخاب شد و در پاييز 1365 با سمت فرمانده تيپ در جلسه شوراي فرماندهان لشگر شركت نمود.

اعتمادي در عمليات كربلاي چهار، مجدداً مجروح شد اما او روحي خستگي ناپذير داشت و پس از 2 روز مرخصي به جبهه بازگشت.

در عمليات كربلاي 5 مسئوليت يكي از محورهاي عملياتي را بر عهده داشت و در حالي‌كه چگونگي فتح جاده آسفالته (دوعيمي - بصره ) را به حاج نبي (فرمانده لشگر) گزارش مي‌كرد بر اثر انفجار گلوله آرپي‌جي در كنارش از ناحيه دست راست مجروح شد ولي با همان وضعيت به طرف خط مقدم حركت كرد و سرانجام در تاريخ 25/10/65 هنگامي كه براي شناسايي رفته بود هدف گلوله‌هاي دشمن قرار گرفت و با دستي مجروح و چشمي خون آلود هم‌چون قمر بني هاشم در عروج سوار بر اسب سپيد شهادت به پرواز درآمد و از فراز زمين شلمچه به آسمان لايتناهي اوج گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 21:27  توسط بنده گناهکار خدا  | 

گذری بر زندگی ابدی شهید

حیات شهید غیر قابل درک است:

قرآن می فرماید :«ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل اللّه امواتا بل احیاء ولکن لاتشعرون» (به آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده نگویید بلکه آنان زنده هستند لیکن شما نمی فهمید و درک نمی کنید.)

کبوتر

در این آیه خداوند ابتدا از اینکه شهیدان را مرده بخوانند نهی کرده سپس تصریح به حیات شهیدان کرده و آنان را زنده و پاینده خوانده است و با جمله «ولکن لاتشعرون» مرده خواندن شهید را ناشی از عدم شعور و درک انسان و نقص بینش آدمی دانسته است .هر چند ممکن است مقصود این باشد که چگونگی حیات آنان را شما نمی فهمید و برای شما قابل درک نیست.                                              

در آیه دیگری می فرماید :«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل اللّه امواتاً بل احیاءٌ عندربهم یرزوقون» (و البته گمان نبرید آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانند بلکه زندگانند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند .)                  

در آیه قبلی از مرده خواندن شهید نهی کرده و دراین آیه نیز آن نهی را تکرار کرده و از جهت اثباتی به حیات و زندگی شهید تصریح می کند و زیباتر آنکه چون از خصوصیات و امتیازات زنده بودن و زیستن ،بهره مندی از مواهب الهی و آثار زندگی است ،می فرماید : در نزد پروردگارشان روزی می خورند .

ایمان به زنده بودن شهید ،قوی ترین عامل عشق به شهادت است.

مفسّر خوش ذوق قرآن کریم استاد محسن قرائتی می نویسد :« تصور نابودی و یا خسارت برای شهید تفکّری انحرافی است.ایمان به زنده بودن شهید ،قوی ترین عامل عشق به شهادت است .محدودیتهای علمی و نگرشهای محدود و یا خطا را باید با ایمان به خدا و گفته های او تکمیل و تصحیح کرده ما بر مبنای قرآن که شهیدان را زنده می داند به آن ها سلام کرده و با آنان حرف می زنیم و توسل می جوییم .»    

* شیعه بر پایه اعتقاد ژرف و بینش عمیق آگاهانه ،شهید را شاهد و حاضر در جامعه خود می بیند و به زندگی واقعی پس از مرگ او ایمان کامل دارد و به همین لحاظ در برابر وی به گونه یک انسان زنده و حاضر سلام می کند یعنی به صورت مخاطب وحاضر سلام می کند نه به صیغه ی غایب .زیرا شهید زنده است و صدا را می شنود .(السلامُ علیک . . . )             

                      

آسمان

* نکته جالب توجه علاوه بر حاضر و ناظر دانستن شهید این است که بُعد مسافت نیز برای حضور او مطرح نیست و در هر نقطه ای که هستیم او را مورد خطاب قرار می دهیم و معتقدیم او در آنجا حاضر است از جمله در نمازهای روزانه خطاب به رسول اکرم (ص) می گوییم «السلام علیک ایها النبی و رحمه اللّه و برکاته» (سلام بر تو ای رسول گرامی و رحمت و برکات خداوند بر او باد) هر چند جسم آن در مدینه (یثرب) دفن شده است ولی ما با صیغه حاضر به او سلام می گوییم .                                        

در دعای توسل به معصومان بزرگوار شیعه خطاب کرده و می گوییم :«ما به وسیله تو به سوی خدا رو می آوریم و تقاضای شفاعت تو را داریم» در سلام به امیر المؤمنین و امام حسین علیه السلام و سایر امامان می گوییم :«سلام بر تو »   گویا در مقابل ما ایستاده اند و به آنان سلام می گوییم .

در زیارت امامان و نیز زیارت قبور شهدا به صورت حاضر به آنان سلام می گوییم .سلام بر شهید ،یادآوری اعلام وفاداری به اوست ،چه او می کوشد تا ریشه تباهی و نامردمی ها را بخشکاند و سلامتی واقعی را به وجود خود و جامعه اش بازگرداند .              

هر کس بمیرد کارنامه عملش درهم پیچیده می شود مگر کسی که از مرزهای اسلامی و شرف و کیان اسلام و نوامیس مسلمانان پاسداری و حراست کند یعنی جهاد کند و در این راه به فیض شهادت نایل گردد . عمل این مجاهد تا روز قیامت به صورت روز افزون رشد یافته و به حساب او سرازیر می شود.

مطلب دیگری که بر ادامه حیات شهید بطور ویژه حکایت می کند این است که شهید پس ازشهادت نیز تا روز قیامت از نتایج عملش منتفع می گردد .پیغمبر اکرم  (ص) فرموده است : هر کس بمیرد کارنامه عملش درهم پیچیده می شود مگر کسی که از مرزهای اسلامی و شرف و کیان اسلام و نوامیس مسلمانان پاسداری و حراست کند یعنی جهاد کند و در این راه به فیض شهادت نایل گردد . عمل این مجاهد تا روز قیامت به صورت روز افزون رشد یافته و به حساب او سرازیر می شود . این استمرار پاداش و رشد و نمو عمل انجام شده شهید حکایت از آن دارد که شهید از یک حیات برتر و والاتری نسبت به سایر مومنان برخوردار است ولی آیا این حیات چگونه حیاتی است ؟                             

باید اذعان کرد که کنه حیات مذکور شاید از درک و فهم بشری خارج باشد ولی این امر دلیل بر عدم تعمق و تفکر نمی باشد که از قدیم گفته اند :  

آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید  

منبع

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:3  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگینامه شهید عبدالله ضابط

عبدالله ضابط‌، در سال‌ 1341، در دورانی‌ كه‌ امام‌ راحل‌  (ره‌)  فرموده‌ بودند: «سربازان‌ من‌ اكنون‌ يا در گهواره‌اند يا هنوز متولد نشده‌اند» ، در شهر مقدس‌ مشهد و در خانواده‌ای‌ كه‌ افتخارشان‌ خادمی‌ آستان‌ قدس‌ رضوی بود پای به‌ عرصه‌ خاك‌ نهادند.

شاكله‌ جسمی‌ و روحی‌ حاج‌آقا، در شهر امام‌ رضا (ع‌) استوار گردید و با استعداد و پشتكاری‌ كه‌ داشتند از همان‌ دوران‌ دبستان‌ و راهنمایی‌، با همت‌ و اراده‌ فوِق العاده‌شان‌، تنها در یك‌ تابستان‌، سه‌ پایه‌ درسی‌ را یك‌ جا امتحان‌ داده‌ و به‌ صورت‌ جهشی‌ توانستند در سن‌ 15 سالگی‌ دیپلم‌ را بگیرند.

در 16 سالگی‌، با اصرار پدر بزرگوارشان‌، برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ در رشته‌ داروسازی‌ عازم‌ هندوستان‌ شدند. 6 ماه‌ از تحصیل‌شان‌ نگذشته‌ بود كه‌ انقلاب‌ اسلامی‌ به‌ پیروزی‌ رسید و ایشان‌ بلافاصله‌ به‌ ایران‌ بازگشتند.

در اوایل‌ پیروزی‌ انقلاب‌، با قبولی‌ در كنكور، مشغول‌ تحصیل‌ در رشته‌ روانشناسی‌ دانشگاه‌ فردوسی‌ مشهد شدند. در همان‌ زمان‌ بود كه‌ به‌ عنوان‌ معلم‌ پرورشی‌ در مدارس‌ راهنمایی‌ و دبیرستان‌ نیز مشغول‌ فعالیت‌ شدند .

 در سال‌های‌ بعد هم‌ به‌ عضویت‌ در سپاه‌ پاسداران‌ مشهد در آمدند. اما ایشان‌ باز احساس‌ می‌كردند گم‌شده‌ای‌ دارند و به‌ خاطر علاقه‌ای‌ كه‌ به‌ مسائل‌ معنوی‌، خودسازی‌ و تهذیب‌ نفس‌ داشتند در سال‌ 1364 همزمان‌ با تحصیل‌ در دانشكده‌ تربیت‌ مربی‌ عقیدتی‌ شهید محلاتی‌ قم‌، مشغول‌ به‌ تحصیل‌ درحوزه‌ علمیه‌ قم‌ شدند. و از محضر استادانی‌ هم‌ چون‌ حضرات‌ آیات‌: شب‌ زنده‌دار، استادی‌، خاتم‌ یزدی‌ و شیخ‌جواد تبریزی‌ بهره‌مند گردیدند. سپس‌ دروس‌ حوزوی‌ را تا سطح‌ لمعه‌ تدریس‌ نمودند.

 با توجه‌ به‌ استعداد و علاقه‌ فراوان‌ ایشان‌ در امر تبلیغ‌، در سال‌ 1372 در دوره‌ تخصصی‌ تبلیغ‌ حوزة‌ علمیه‌ قم‌ مشغول‌ به‌ تحصیل‌ شده‌، بعد از اتمام‌ دوره‌، در همان‌ رشته‌ و همان‌ مركز، به‌ تدریس‌ فن‌ خطابه‌ پرداختند.

از وی 6 فرزند عزیز به‌ یادگار مانده‌ است‌. فاطمه‌  (دانشجو و طلبه‌) ، عبدالكریم‌  (پیش‌ دانشگاهی‌) ، مصطفی‌ (طلبه‌)، علی‌رضا  (پنجم‌ دبستان‌)،زهرا  (دوم‌ دبستان‌)  و امیرحسین‌  (سه‌ و نیم‌ ساله‌).

در سال‌ 1379 و پس از حضور در اولین اردوی آموزشی راویان نور بسیج دانشجویی با یك‌ انگیزة‌ الهی‌ و خالصانه‌ و با هم‌فكری‌ و همراهی‌ برخی‌ از دوستانشان‌، اقدام‌ به‌ تأسیس‌ گروه‌ تفحص‌ سیرة‌ شهدا نمودند.

گرچه‌ در این‌ سال‌های‌ اخیر، بیش‌ترین‌ فعالیت‌ و مسئولیت‌ ایشان‌، مدیریت‌ گروه‌ تفحص‌ سیره‌ شهدا و تربیت‌ راویان‌ نور در مناطق‌ جنگی‌ و یادواره‌های‌ شهدا بود اما در عین‌ حال‌، از بهترین‌ و مؤثرترین‌ اعضای‌ دفتر همكاری‌ حوزه‌ و آموزش‌ و پرورش‌ به‌ عنوان‌ سخنران‌ دبیرستان‌ها بودند.

 علاوه‌ بر مسئولیت‌ كمیسیون‌ تبلیغ‌ در مركز سفیران‌ نور، در مراكز مختلف‌، استاد فن‌ بیان‌ و سخنوری‌ نیز بودند.

هم‌ چنین‌ به‌ عنوان‌ سرگروه‌ مركز پژوهش‌ حوزه‌های‌ علمیه‌ خواهران‌، مشغول‌ تدوین‌ كتاب‌ «روش‌ سخنرانی‌ دینی‌» به‌ همراه‌ دوستان‌ بودند.

 به‌ عنوان‌ عضو دفتر نهاد نمایندگی‌ رهبری‌ در دانشگاه‌ها، مبلغی‌ نمونه‌ و ممتاز شناخته‌ شدند. فردی‌ كه‌ در طول‌ سال‌، مرتب‌ در دانشگاه‌ها حضور داشت‌.

 به‌ طور متوسط‌ ایشان‌ در طول‌ ماه‌، ده‌ها جلسه‌ سخنرانی‌ در دانشگاه‌ها، دبیرستان‌ها، یادواره‌های‌ شهدا، هیأت‌ها و... داشتند.

به‌ عنوان‌ معاون‌ تربیتی‌ مركز جهانی‌ علوم‌ اسلامی‌ و دبیر شورای‌ معاونین‌ و هم‌ چنین‌ جانشین‌ معاون‌ طرح‌ و برنامه‌ و امور بین‌الملل‌ در مركز فوِق نیز فعالیت‌ داشتند.

شهید عبدالله ضابط

فعالیت‌ها و مسئولیت‌های‌شهید،در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 20:3  توسط بنده گناهکار خدا  | 

دهه فجر مبارک

سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و دهه مبارک فجر را بر همگان تبریک میگوییم

دهه فجر مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 13:33  توسط بنده گناهکار خدا  | 

زندگينامه و مبارزات شهيد نواب صفوي

زندگینامه:

سيد مجتبي ميرلوحي در سال 1303 در محله خاني آباد تهران در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. پدر ايشان سيدجواد ميرلوحي روحاني آگاه و مبارزي بود، زماني كه از سوي دولت تحت فشار قرار گرفت مجبور شد از پوشيدن لباس روحانيت صرف نظر نموده، به عنوان وكيل دعاوي وارد دادگستري شود و به دفاع از حقوق مظلومان بپردازد. در اين راه و در پي اعتراض به ظلم و ستم نظام ستم شاهي با علي اكبر داور وزير دادگستري درگير شده سيلي محكمي به گوشش مي نوازد. در اين اقدام دستگير و روانه زندان مي شود و پس از سه سال دعوت معبود را لبيك مي گويد:
    شهيد نواب صفوي در هفت سالگي وارد دبستان حكيم نظامي شده و سپس در مدرسه صنعتي آلماني ها ادامه تحصيل مي دهد و همزمان به فراگيري قرآن و دروس ديني همت مي گمارد. وي سوره هاي كوچك قرآن را حفظ مي كند و از همان دوران كودكي با مفاهيم قرآني انس مي گيرد.
    آموزش هايي كه در مدارس ايران آن دوره به دانش آموزان داده مي شد، ريشه اي كاملاغربي داشت و به هيچ وجه نمي توانست روح حقيقت جوي سيد مجتبي را ارضا كند، لذا علي رغم مخالفت هاي سيد محمد نواب صفوي، دايي شهيد نواب صفوي كه پس از فوت پدر سرپرستي او را برعهده گرفته بود وي در مسجدي كه در محله ايشان واقع بود شروع به فراگيري درس هاي حوزوي مي كند.

 شهید نواب صفوی

مبارزات شهید،در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 16:23  توسط بنده گناهکار خدا  |